سالها

ما همیشه با همیم ...

به یادتم ...

             

 کلی درس هست و من بینشون دیگه دارم غرق میشویم !!! :) اما دلمان را گرفتیم دست چپمان از میان دریای گرفتیمش بیرون تا بازم برایتان تنگ شود و بهانیتان را بگیرد و شما را بخواهد ..

زیاد نمینویسم ... خواستم بگمم به یاددتم ... و بی تو سخت میگذره ... اگه چیکه چیکه اشکام اومدن عصر فقط چون این دلم هواییه ... هواییه یه دیاریه که اونقد دوره که تا بخواد برسه بهش اونقد پیر میشه که دیگه نمیشناسیش ...

 دوستت دارم محمد .... م ح م د م ... مدتهاست با لجبازی تمام بهت یه حرفی رو نگفتم ... اما الان بدجور دلم بهونه گیره ...  پس میگم ...

                                           مواظب مردم باش ...

                                                                               آه .....

          

   چشم من چشمه ی زایدنده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

دو نگاه تو رها میشدم از بود و نبود

تو بهاری؟

- نه

- بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو ...

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1389ساعت 10:42 PM  توسط ما  | 

خسته نباشی جانم ...

 

جان من سلام ... خسته نباشی

       

الان تو اومدی خونه و میدونم یه عالمه خوابت میاد ...

برات یه لیوان چایی میارم که خستگیت در بیاد

          

     جانم اینم چایی و بیسکوییت که برات آماده کردم ...          

        

خانومی از اون موقع تا الان مدار خونده و تقریبا نصفش تموم شده خدارو شکر !

دیگه اینکه یه عالمه و همش به یادتم و همش و همش دلم میخوادتون جناب مهندس جان من !

 ... دیشب کلی بد خواب شده بودم ! و خوابای خوبی هم ندیدم ... فقط و فقط تو خوابم با هم دعوامون بود ...

خودت که میدونی من طاقت دعوامونو ندارم ... دلم میخواد همیشه باهم خوب و شاد باشیم ... عصبی میشم وقتی بهم اخم میکنی محمد ...

میدونم الان که داری میخونی هم کلی خسته ای ! بعدشم فکر نکن عافه اینجا بوده حواسم نبوده و اینا ها ! از صبح رفته دانشگاهش هنوزم نیومده !!!

دیگه چی بگم .... الان که اومدی آروم برو زیر پتو و حسابی گرمت شه و کم کم بخوابی .... زندگیم خیلی خیلی خسته نباشی ... راستی تو راحت الحقوم دوست داری؟

من بدم نمیاد ... خیلی دوست ندارما فقط بدم نمیاد !

پس این شیرینی ها هم برات میارم که بخوری و کیف کنی ! وااای ساعت ۱۰ دیقه به ۳شده ! تو تا یه کم دیگه خونه ای ی ی ی ی ی باید تند تند تر بنویسم !

             

 اون توت فرنگیای رو میز مال منه ها گفته باشم !!!

 دیگه اینکه امروز خیلی تو خیال اون روز که رفتیم خرید بودم چقدر بهم چسبید .. هر چند خیلی خرید نکردیم اما خیلی دوست داشتم ... از اون روز تا الان به این نتیجه رسیدم که خرید کردم فقط باتو نهایت لذت و دوست داشتنه حتی اگه چیزی هم نخریم ... بازم کنار هم مغازه هارو نگاه میکردیم و کلی میخندیدیم میچسبیدا !!!

  واااای من دلم باز از اوون اخته ها میخواد ... دهنم آب افتاده الانشم ... م م م مم م م م م مم مم م

                              

 با از اون آش جو ها ! وااای که چقدر بهمون مزه داد زندگیم ... نه ؟

دیگه چی برات بگم ....

دیشب راجع به رضا نوشتی ... منم موافقم با کاری که بهش گفتی انجام بدن .... واسه سنشون خیلی خطرناکه ... و البته خیلی هم زوده و این احساسو خوب کردین که باهاش برخورد جدی یا محکم نکردین ... یه کمم مقتضی سنشه خب ... و زود گذره احتمالا فقط یه عالمه باهاش باش ذهنشو مشغول کن و نذار تو خودش بره ...

 البته داداش به این خوبی داره حتما هیچی کم نمیاره ... من مطمئنم که اینطوره و کلی از دیشب راجع بهش فکر کردم ... ایشالا که این دوره هم میگذره و زیاد هم اذیت نمیشه ...

کلی هم دعاش کردم ! که زود حالش خوب شه ... هم رضا هم غزال چون اون دختره هم کوچیکه و خیلی آسیب پذیره جان مریم و بهتره یکی مثل مامان باهاش حرف بزنه جان من تا تو ... چون بچست و ممکنه خیلی توو روحیش تاثیر بذاره و حتی چیزی نگی امما ناراحت شه از حرف زدنت و بعدشم خجالت بکشه و ناراحت شه ... آخه کوچیکه جانم ... حالا هر چی خیره ایشالا براشون پیش میاد زندگیم و هر دوشون شاد باشن همیشه ...

خب دیگه جانم دلم میخواد بازم بنویسم اما میخوام حتما میای خونه پست باشه تو خونمون ... 

خیلی دوستت دارم مهندس عزیز من ... زندگی مریمی ... راحت راحت استراحت کن و خوابای خوب ببینی و همه ی جیزایی که تو دلت ازم میگیره رو بهشون بگو برن خونشون ... به قول خودت شوتشون کن تو دروازه ی خوشبختیمون ...

خیلی عزیزی زندگیم ... دوستت دارم ... خسته نباشی ...

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1389ساعت 3:11 PM  توسط ما  | 

قاصدک ...

   

سلام مهندس جان خسته نباشی ...

امروزم شروع شد و داره ساعت ها میگذرن ...

9 و نیم پا شدم که بیدارت کنم چون به خاطر من بیدار مونده بودی .... ولی خودت پا شده بودی ! نمیدونم اما دست و دلم نمیره به نوشتن ... این همه با ذوقم مینویسم برات اما تو باز ناراحت یا دلگیر میشی و من دیگه نمیدونم چیکار کنم...

از فردا دیگه خونه نیستم و دیگه این همه نمینویسم ... و جانم دفتر ساختمان داده رو داشتم مییدم فکر میکنم 3شنبه میان ترم دارم ! پس مهندس جان اگه تا 4شنبه یه کم کمتر نوشتم لطفا فکر نکنی که به فکر نبودم یا برا خودم راحت دارم زندگی میکنم ! بدون که 2تا امتحان داشته خانومی هم 3هم4شنبه !

دیگه ... صبحانه چای و پنیر و تخم مرغ خوردم و الان هم برات یه کم مینویسم و بعد میشینم پای درسم و میخونم  که شاید تمام شود !

 

 

محمد !

واقعا چرا ناراحتی  ...

من واقعا ذهنم مشغول میشه ...

اگه نمیخوای بگی پس چرا یه جوری باهام برخورد میکنی که دل شوره بگیرم که یعنی چی شده ! ...

دیشب گفتی یاهوم باز نمیشه ... الان با مسنجر چک کردم باز شد تو میل هم رفت ... چرا میگفتی باز نمیشه جانم ؟! .... بعدشم مگه شک داری بهم که بعدش یه جوری رفتار کردی که دلم بگیره ... دیشب چک نکردم چون مطمئن بودم که درسته جان من ...چون  از اون روزی که جی میلامون رو باز کردیم فکر نکنم رفته باشم توش ... اگه هم رفتم واسه وقتایی بوده که تو هم آن میشدی ننمیدونستم تو جی میلی یا مسنجر ...

نمیدونم چرا دیشب گفتی باز نمیشه جانم ... اما گفتم که الان رفتم باز میشد برای من 2 بار هم رفتم که مطمئن شم باز میشد ....

دیگه چی بگم ...

دیگه همینا ...

دلم 1جوری شده ... اما به قول خودت مهم نیست حل میشه ! کاش زودتر حل شه ... چون من نمیدونم دیگه چیکار کنم تا راضی باشی .... هرکاری از دستم بر میومد تو این چند روز انجام دادم ... که ببینی همیشه همینقدر و همینطور عاشق هستم  و دوستت دارم و به فکرت هستم اما بازم یه چیزی هست که به خاطرش اخم میکنی ... اگه نمیخوای بگیش و میگی حل میشه پس حلش کن ...

      

 شندیدی وقتی داری راه میری یا جایی نشستی اگه یه قاصدک بیاد سمتت یکی که دلش خیلی تنگ شده اونو برات فرستاده که بیاد و خبرشو بهت بده ؟!

منم در گوش این قاصدکه میگم که برو بهش  بگو خیلی دوستش دارم ... خیلی میخوامش ... همیشه عزیزترینمه  .... اخم که میکنه دلم میگیره ... وقتی میخنده بیشتر دوستش دارم ...

 همیشه خونه ی قلبم چراغاش برای اومدش روشنن ... و دلش که میگیره همه ی روشنی شبامو گرمیه روزام نیست میشه ...

بعد فوتش میکنم که بیاد سمتتو بهت بگه یکی یه جایه دور خیلی به یادته ...

                       

دیگه برم پای درسا ... دوستت دارم ... ان شالله یه بار دیگه هم قبل اینکه برسی خونه مینویسم که اومدی خستگیت در بیاد ... مواظب خودت باش و

                                                              دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1389ساعت 11:53 AM  توسط ما  | 

ماه من

http://www.interweb.in/attachments/pc-wallpapers/24595d1234504997-valentine-day-wallpapers-pictures-flower-your-love-one.jpg

سلام توت فرنگیه شیرینم!
وقتی از خواب پا شدم یه راست اومدم سراغ لب تاپ و و دیدم که هووووووووووووووووووووووووووووووو! چقدر نوشته برام یکی یه دونم! اینقدر خوشحال شدم که چند بار خوندمشو و بعد برات یه اس ام اس طولانی برات نوشتم ام تموم که شد پشیمون شدم که برات بفرستم گفتم زنگ بزنم بگم چقدر خوشحالم!

واسه همین سریع لباسمو پوشیدم رفتم بیرون که بتونم راحت باحت حرف بزنم! حالا جالب اینجاست وقتی داشتم لباس میپوشیدم مامانم داشت غذا رو میاورد! گفت کجاااا؟ شااااااام!
گفتم مامان لازانیا مگه بدون نوشابه هم میشه؟!! برم نوشابه بگیرمو بیام!
گفت پس زود بیا که سرد شه از دهن میفته منم گفتم باشه و اومدم بیرونو با کلی ذوق بهت زنگ زدم!

برداشتم اما چون سر شام بودی نتونستیم خوب حرف بزنیم و زود قطع کردمو رفتم نوشابه گرفتم و اومدم و شام!

http://ps3media.ign.com/ps3/image/article/821/821444/flower-20070920032053752_640w.jpg

بعد شام دوباره هم خوندم که دیدم رضا حالش بده!

اومده بود باهام حرف میزد! عاشق شده!!!!! بهش گفتم داداشی هنوز کوچیکی واسه این حرفا! گفت خودم میدونم! گفتم خب حالا کی هست و اینا؟

گفت دختر دایی هم کلاسیشه! میگه چشاش زردیه که به سبز میزنه! گفتم چطور باهاش آشنا شدی؟

گفت واسه ی احیا که رفته بوده با دوستاش، با دوستش بوده که اینو چندنفر از خانواده ی دوستشو میبینه بعدشم سر یه ماجرایی قرار میشه عضوش کنه توی سایتی (کمک خواسته بوده) که رضا آی دیشو از اونجا گیر میاره و ...!

بهش گفتم توی این سن چقدر خطرناکه کارش! دوبار هم دیدش!

مامان بهش گفته بود که جدا شن اصلا درست نیست و ناراحت شده، منم بهش گفتم که هنوز خیل براش زوده و باید جدا شن، سنشون که بیشتر شد خودشون تصمیم بگیرن اما اینکه الان رابطه داشته باشن خیلی خطرناکه هم برای رضا هم برای غزال، آیندشون رو هم خراب میکنن و توضیح دادم که رابطه ها بین دختر و پسر توی دنیا به چه شکله و توی ایران به چه شکله و الان غزال توی سنیه که احساسش خیلی قوی تر از عقلش عمل میکنه و تو باید مرد باشی و با عقلت کاری رو انجام بدی که حتی اگه ناراحتش کنه و اشکش دربیاد کار درست و عاقلانه باشه.

گفت میدونه و حرفموقبول داره و بهش قبلا گفته اما غزال گریه کرده. گفتم گریه کنه تو باید عاقلانه تصمیم بگیری. خلاصه قرار شد فکرامو کنم و یا برم غزال رو یه جایی ببینم یا باهاش تلفنی حرف بزنمو بگم که فعلا به نفع هردوشون که جدا بشن و بعدها خودشون تصمیم نگیرن وگرنه چه خطراتی براشون داره.


جانم چون دیروقته دیگه زیاد ننویسم..

فردا اگه دوست داری برو بیرون انتخاب و اختیار دست خودته جانم، تو یه خانم مستقلی... فقط مراقب خودت باش

درمورد آزمایشتم اصلا اصلا اصلا نگران نباش، شکر خدا که چشمای قشنگت تاریشون کم شده و دیگه فکر نمیکنم مشکلی بوده باشه که ناراحت یا عصبانیت کنه، واسه قیمت آزامایشم خب جانم میخوان آزمایش رو روی قسمت بیشتری از بدنت انجام بدن، هزینش بیشتر میشه. نگران هیچی نباش فقط یه آزمایشه برای اینکه خیال هممون از همه مهمتر من راحت شه! وگرنه جان محمد ببین چشای نازت چقدر خوب شدن، نگرانی اصلا معنی نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!

جانم الان برت یه آهنگ میفرستم، قشنگه

دوستت دارم!

http://picfor.bildero.net/00167AFC/Good-Night-Good-Night-night-Kobiety-este-moon-goodnight-mm-lovely-prova-Love-f-iyi-ak%C5%9Famlar-kaira-mypics-greetings-amicizia-Nacht-sweet-dreams-good-nite-evening-httppicformetrviewimg502435-wallpaper-Good-morningGood-night-Stars-cool-My-pictures-angels-my-album-fantasy-art-Dreamscapes-fun-friends-dirty-Moon-Stars-good-nightsweet-dreams-good-eveningnight-dreams-fantasia-inki_large.jpg

شبت قشنگ و پرستاره

شب بخیر ماه من


+ نوشته شده در  سی ام آبان 1389ساعت 2:27 AM  توسط ما  | 

 

 چرا گوشیت خاموشه ؟! ...

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:43 PM  توسط ما  | 

جانم یه چیزی فکر نکنی از قصد اسمس ندادم جواب ندادیا !!! ترسیدم گوشیت کنارت باشه دلم نیومد بییدارت کنم زندگیم ...

دوووست دارم جان من ... شام خوب بخور مهندس جونم .

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1389ساعت 9:23 PM  توسط ما  | 

         

 

مهندس عزیز سلام ... خسته نباشی الان ساعت 12ست من برات یه کم یه کم تا 5 مینویسم و بعد همشو میذارم خونمون که خستگیت در بیاد ... گفتی چایی بخورم که آوردم الان اینجا و دارم میخورم و یه تخم مرغ هم گذاشتم که آب پز شه ...

محمدم من مطمئن بودم که عالی میدی امتحانتو و خوشحالم که خوب دادی جانم ایشالا همه ی امتحاناتو خوب و عالی بدی نفس من ...

دیشب میخواستم حتما برا اینکه امتحان داری بلند شم و بهت بگم که خوب میدی امتحانتو اما بس خوابالو شده بودم تا اسمس دادم و قرص و شربت خوردم خوابم برد ...

الان هم کلی خوابالوام اما خب دیگه بسه خواب باید پا میشدم و درس بخونم و به کارهام برسم یه کم ... جانم همیشه به یاد من هستی و همیشه تو خاطرمی ... مواظب خودت باش ... دوستت دارم.

                  

خب جان من الان ساعت 2ست عزیز دلم و خانومی نشسته که برات یکم بنویسه ... مریمی همش درس خونده و پلو درست کرده و نهار هم قرمه سبزی داشته ! که به به جانش خیلی دوست داشته ولی من همشو خوردم دلت بسووووووزه جانم :)  

یه کم فکرم مشغوله جانم برای آزمایشمه که هفته ی بعده ... نگران و عصبی نیستما جانم ! فقط یکم ذهنمم مشغوله آخه فکر کنم اینبار فرق داره یکم هم تزریق داره هم اینکه قیمتش دفعه پیش 80 تومن بود الان شده 350 تومن !!!!

البته اصلا مهم نیست وقتی چشمم بهتره وخیلی خیلی کم تار میشه یعنی خوب شدم دیگه....مگه نه ؟! بله ه ه هه ه هه بله ه هه ه ه هه ه ه ه ه ه

خب جونم برات بگه ... امروز یه کم گلوی ناز نازیه خانومی سرفه دار شده و گرفته اما الان حالم خوبه نفسم ...

از صبح بس چای و عسل آبلیمو و چیزای داغ داغ خوردم که الان بهتر شدم ...

دیگه اینکه هوا یه کم آلوده شده و سرد هم که هست ! بیشتر آلوده میشه !ای بابا ...

              

 

پس کی میای بریم شمال ها ها ها ها ؟!
بیا دیگه جانم همه وسایلمونو جمع کردم و ساکمونو بستم که بریما !

محمدم ...

فکر کن بریم لب دریا ... رو شن های کنار ساحل بشینیم ... م م م مم اینقدر دلم دریا میخواد جانم که حد نداره ...

البته بیشتر دلم همون کرسی گرم و آغوش تورو میخواد و سیب و انار ... فکر کن برام انار دون میکنی؟ ... :)

م م مم اون انار خوردن داره ها !
جان مریمی الان تو آخرایه کلاسته و بعدش باید بازم بری کلاس ... آخی جانم خسته نباشی عزیزترینه من ...

نهارم که قیمه خورده بودی ... امتحانتم که عالی دادی .... چقدر خوشحال میشم جانم امتحاناتو خوب میدی ... محمدم کلی ذوق میکنم میبینم که خودت راضی و خوشحال میشی از کارایه خودت ....

محمد ! الان رفتم میوه آوردم و دارم هم میخورم و هم مینویسم ! ... بفرمایید پرتغال جانم !

عزیز دلم ...

دیروز یه عالمه حرفم میومدا حالا رو میبینی ! حالا که تو امتحان نداری و من عذاب وجدان نمیگیرم واسه اینکه تو درس داری و کم بنویسم ! نمیدونم چی بنویسم ...

محمد ... به جان مریمی من همش و همش به یادتم زندگی من یه عالمه و همش ...

الانم خانومی میشینه پای درسشو و یکم میخونه ...

خیلی دوستت دارما جان من ...

                         

جانم بازم سلام  با یه ظرف بستنی توت فرنگی خوشمزه ...

الا ساعت 4و ربه دارم برات مینویسم که تا نزدیکای 5 بشه و بعد عکس قشنگ قشنگ پیدا کنم و برات بذارم نوشته هامو که میای میخونی کلی خستگیت دربیاد نفسم ...

                

محمدم الان که بیای من برات نسکافه میارم و شکلات شیری ... بعدش رو مبلای پف پفیه خونمون میشینم کنارتو تو یهعالمه خواب آلویی اما من نمیذارم بخوابی کلی میام تو بغلت و باهم نسکافه میخوریم و شکلات ...

 

بدش تو میری تو اتاقمون مثلا لباس عوض کنی که میام میبینم بله ه ه همونجوری با لباسایه بیرون رو تختمون خوابت برده ... آخی ... جانم ... خب خسته بودی دیگه ...

امروز یه کم هوا سردتره ها !

دلت شام چی میخواد مهندس ؟!

من که دلم پیتزا میخواهد دد د د ! یه نوع پیتزایی که پنیرش خیلی خیلی زیاد باشه !

  

محمد حالا پیتزا رو ولش کن ! من دلم توچال میخواد ! خیلی هم دلم میخواد مهندس ... دلم برف میخواد خب ! بعد میگن برف ندیدست واسه همینه ها !!!!

خب دیگه چی بگم برات مهندس جان من ؟! ....

نظرت چیه فردا با عارفه یادوستام یه کم برم بیرون ؟! .... دلم ترکید تو این خونه ! بعدشم دلم میخواد با کیف و کفش نوم برم بیرون

واااای محمد گاهی خندم میگیره از خودم ! مثل این بچه ها ... من بچه بودم همیشه وقتی خریدای دم عیدو میکردیم روزا رو میشمردم تا عید شه با لباسای نوم برم بیرون

از اون موقع تا الان این خصلت مونده توم ! هر وقت هر چی میخرم دلم همش منتظره که بپوشدشون مثل بچه ها ! !!! خودمم از این مدلی بودن خودم خندم میگیره !

دیگه چی بگم برات ...

امروز صبح  که پاشدم تا مثل همه ی روزایی که امتحان داری با اینکه مهندسم یه عالمه اعتماد به نفس داره اما منم بهش انرژی بدم که ازش مطمئنم که امتحانشو عالی میده ...

بعدشم که به شدتت خوابش برد خانوم لوسه !

الانم باز رو زمین دراز کشیده که درس بخونه تا خوابش نبره یه وقت آخه هر جور دیگه میخوام درس بخونم خوابم میبره نفسم !

الانشم خوابالوام !

                       

 

دیگه چی برات بگم ...

روزا و شبام همیشه پر از توست ... همیشه پر از محمدمه که بهم میگه مواظب باشم ... آروم برم ... آروم بیام ...

میگه حواسم به خودم باشه ... میوه بخورم... شیر فراموش نشه ... یه عالمه همیشه وقتی بهش میگم دوستش دارم بهم میگه من بیشتر .... هر وقت دلم میگیره آرومم میکنه ... هر وقت کمک میخوام کنارمه ...

عزیزترین آرزویه من ... بهترینم ... همیشه و هر لحظه با منی و به خاطرم ...

قدر همه ی دنیا دوستت دارم و به یادتم ... حالا خانوم مهندس هم میره پای درس هاش ...

اول عکس پیدا کنم و بعد میرم ... دوستت دارم زندگیم ...

ج ا اا ااااااا نم م مم ممم شبکه قطع شده .... اه ... بهت اسمس دادم زندگیه من ... این همه نوشته بودم و میخواستم کلی عکسای قشنگ پیدا کنم که میای خستگیت در بیاد ... اه ... جانم بهت گفتم یه وقت فکر نکنی به یادت نبودم ...

جانم منهمش دارم چک ممیکنم زنگم زدم گفت ماکسیمم 1 ساعت قطعه ! ... الان تو رسیدی و خوابت برده عزیزتر از جون من ... آخی جانم چقدر خسته بودی نفسم اسمس آخریمم خوابت برده جواب ندادی نفسم ... دورت بگردم که این همه خسته بودی عزیز ترین من ...

کاش یه عالمه خواب های خوب ببینی ...پرده های اتاقمونو کشیدم که تاریکه تاریک شه و پتو رو خوب کشیدم روت ... عزیز دلم ... آروم در اتاقمونو میبندم و میرم تو سراغ درس هام ...

      

دوستت دارم عزیز ترین من .... ( جانم الان 6 و ربه و وصل شد ... عکس پیدا کنم مطلبو بذارم و میشینم پای درسام ... ) این انارم هم برای تو جان من بیدار شدی بخوریشون میدونم یه عاله دوست داری انار رو ...

دوستت دارم زندگیم ... مواظب جانم باش ... شام خوب بخور نفسم ... شب هم گرم بخوابیا زندگی مریمی ... قد همه ی دنیا برام عزیزی محمدم ... دوستت دارم

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1389ساعت 6:53 PM  توسط ما  | 

                             

سلام سلام مهندس خوشتیپم ... جان من خب امتحان داری این ۱ -

۲ اینکه خب دوست دارم

۳ اینکه خب من بهت انرژی ندم کی بده مخصوصا که این همه میشینی پای درس و کتاب یه کم تنوع لازمه دیگه مگه نه ؟! ....

۴ اینکه دلم همیشه همینقدر به یادته جناب مهندس من ! فقط گاهی کار و درس و زندگی نمیذارن این همه بنویسم .... اما همیشه ی همیشه همینقدر و حتی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر بیشتر بهت فکر میکنم

۵ اینکه همه ی مهربونیم برا توست ... تو هر لحظه و هر شرایطی که باشم همه ی همش مال توست

خب تازه بازم دلیل دارما اما فعلا اینا رو گفتمم ... بهت گفته بودم شب مینویسم ... شب هم ایشالله مینویسم ... هر چند احتمالا بری خوابگاه نتونی بخونی نوشته هامو ... جانم کار خوبی میکنی اونجا باهم بخونین فکر میکنم بهتره اما محمدم اونجا میری به خاطر سوالاشون درس خودت تموم شد زیاد بیدار نمون ... آخه جان من خودت دیدی منم دیدم تو این سال ها هر وقت امتحان داری شب ها خیلی دیر خوابیدی صبحش حالت بد شده ...  پس زندگیم حتما حتما زود بخواب ... بیشتر از ۳ نمونی ها .... تازه من میگم ۲ یهتر هم هست .. . محمدم اگه هم میری اونجا لطفا برا خودت یه شکلات خوب وشیرین بخر

که صبح بخوریش نفس من ...  و من که میدونم اونجا صبحانه خوب نخواهی خورد !!!!

                                   

جانم ممنوننم ازت که برام وقت گذاشتی و نوشتی ... متشکرم ازت ...

 و جان من روزی بیاد که تو احساسی داشته باشی و من ندونم اون روز میشه روزی که مطمئن بشی دیگه عشقی نیست بینمون ... من به این افتخار میکنم که دلم اینقدر به دلت نزدیکه ... اما جان من ... هرچی هست به خاطر من خودتو اذیت نکنی یه وقت ها ... همه ی زندگی مریم ...

          

خیلی خیلی خیلی دوست دارم عزیزترینم ... ایشالله فردا عالی میدی ... دیگه برو بخون نفس من ... قد همه دنیا دوستت دارم زندگیم ... موفق باشی جان و جهانم ...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1389ساعت 6:59 PM  توسط ما  | 

عسل مسلم...

نازنین مریمم سلام...

امروز چققققققددد بهم انرژی میدی!!!!!!!

جانم امروز چه خبر اینقد مهربون شدی؟! ممممممممممممم؟

به پاس مهربونیات این گلا رو تقدیم کنم به قشتگترین و گل ترین گل دنیا که همونیه که برام هزار دنیا ارزش داره، تقدیم به تو:

http://www.romanticjoys.com/virtual_flowers/love_flower_03.jpg

مریمم باورت نمیشه اما وقتی داشتم پستت رو میخوندم دقیقا اینجوری شدم:

0    0

|

0

(توضیح اینکه دوتا صفر بالا چشمامن و پاینی دهنمه که از تعجب همشون وا شدن!!!)

که دلیلشم برمیگرده به همون تشخیص سیگنال فوق حساست که هرکاری هم کنم، دقیقن هرکاری هم کنم نمیتونم چیزی رو ازت مخفی نگه دارمو یه حس مردونه بهم میگه این خیلی گرون برام تموم میشه :D

جانم آخه از کجا متوجه شدی؟!!!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

زندگیم چیز مهمی نیست، حل میشه ایشالا اصلا بهش فکر هم نکن!

وقتی نوشته ی قشنگت رو خوندم هزاااااااااااااااااااااارااااااااان کیلو کالری انرژی گرفتم! امروز خیلی مهربون بودی! اومدم برات اس ام اس بفرستم اما گفتم نه بزار برات بنویسم!

میخواستم بنویسم که خواستگارای ندا برای سومین بار اومدن و رفتم نشستم اونجا و الان هم اومدم که بنویسم برای زندگیم

جان محمد من الان دارم میرم بیرون، دنبال یه کتاب میگردم که امیدوارم پیداش کنم. یه کتاب درسی مربوط به ماشین. فکر نمیکنم پیدا شه!!!!

دوستامم زنگ زدن گفتن امشب برم خوابگاه کلی سوال دارن! ممکنه امشب برم اونجا.

خیلی مراقب خودت باش زندگیم، چشماتم پای مانیتور خسته نکن، حیف این چشمای قشنگ نیست!؟

راستی!!!

کلی خندیدم وقتی نوشتتو خوندم که نشستم پیشتو مثلا دستمو انداختم دور کمترت :D بله.. بله.. متوجهم جانم :D

زندگیم تا شب حتما چند سری میوه بخورو شام هم همینطور...

خیلی مراقب یکی یه دونه من باش

دوستت دارم نازنین مریم مهربانم

http://layoutcms.com/demo/images/graphics/flower/flower1.jpg




+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1389ساعت 6:21 PM  توسط ما  | 

زندگیمی ....

 جان من سلام ...

 مریم خانومی همیشه به فکرتونه مهندس یه عالمه هم براتون انرژی میفرسته که با انرژی و کلی انگیزه درستو بخونی عزیزترین من ...

 نشستم وزنه برداری دیدم !!!!!!!

طلا گرفتیم !!!! هوررراااااااااااااااا ! دلم میخواد کلی برات بنویسم یه عالمه هم بشینم کنارت دستتو بذاری دور کمرم ! ( نگی چ ... ) و یه عالمه بهت بگم خسته نباشی ... محمدم ...

االان باهم حرف زدیم زندگی من ... میدونم یه چیزی هست ته دلت که یه کم دلخوری اما نمیدونم چیه ... اگه نمیپرسم واسه اینه که درس داری جان من .... و حس میکنم زیاد هم مهم نیست برات ... اما بدون که میدونم ...

محمدم ... خیلی مواظب خودت باش زندگی من ... اسمسی هم که برام نوشتی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود جان و جهان من ...

 دست من وقت نوشتن شکل اسم تورو داره

وقت خوندن صورت من خندهاتو کم  میاره

عطر یاسی که تو چیدی ناز صد باغو خریده

ماه کامل سر سفره گریه هامو سر کشیده

تو چه خوشرنگ و عزیزی مث یه نت لب گیتار

مثل فکر شعر تازه حدس یک گل پشت دیوار ....

وااااای جام من چقدر قشنگ بود ... ممنونتم مرسی مرسی مرسی هزارررر بار ...

محمد من....

دلم میخواد برات بنویسم ... همیشه و تو هر لحظه با منی محمد من... هیچ وقت به این شک نکنی ها مهندس جون من ... خیلی خیلی خیلی ... خیلی خیلی ... خیییییییییلییییییییی دووستت دارم ...

                        

    خسته نباشی همه ی زندگی من.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1389ساعت 4:37 PM  توسط ما  | 

دوستت دارم ...

   

عکسا رو پیدا کردم محمد من.... باهات حرف زدم دلم نیومد ننویسم ... کلی بهم انرژی و عشق دادی زندگیم ...

محمد  .... فکر کن این دو تا لیوان چایی رو با این رنگ فوق العادشون باهم رو این ایون چوبی بخوریم و بیام تو بغلت و باهم کیف کنیم ... م م م ممم م مم زندگی من ... من همیشه دوست دارم و داشتم و خواهم داشت که برات بنویسم ... چون میخوام مطمئن باشی که دوستت دارم ... که همیشه پر از تو ست لحظه های من ...

زندگی مریم ... عزیزتریننم ... الان تو داری درس میخونی نمیخوامم بهت بگم که نوشتم که هروقت خواستی بیای بخونی عزیترین مریم ...

برات میخواستم از این میوه ها بچینم ها

                         

 وای ی ی ی چقدر خوشمزه به نظر میان هانه ؟!

مم م م م مم ...محمد ... گفتی دلت باهام آشتی کرد ... نذاری دوباره قهر کنه ها ... زندگیم ... من وقتی نیستی هم با تو زندگی میکنم ... تو همیشه مواظبمی ... واقعا حق باتوست که تو بیشتر دوستم داری چون وقتی نیستی هم با تک تک ذرات وجودم حست میکنم که اینجایی  .. کنار منی ... محمدم ... کاش تو هم همیشه و تو هر لحظه حس میکردی وجود منو که پیش توست ...

اینم قلب من که تو اینقدر مواظبشی ...

              

 

   عزیز ترین من ... تو تویه روح و وجود من جریان داری ... هر لحظه با منی تمام زندگی من ...

مثل همه ی وقتایی که امتحان داری دعات میکنم که عالی عالی بدی و ان شاالله مثل همیشه خدا دعامو گوش بده و تو موفق باشی ....

 محمدم ... همیشه مواظب زندگیم باش ... همیشه و همیشه شاد و مثل الانت پر از انرژی برای زنده بودن باش ... و همون حرفی که بهت تو ماشین زدم زندگی من ... به قول مولانا خوب و بد جهان گذراست ... حتی مریم که عشقته ... ارزش اخمای تو رو نداره ... ارزش ناراحتیتو ... غصتو نداره ... تو باشادیو آرامشت به دنیای من امید و نور میدی محمد ...

خیلی مواظب خودت باش عزیز تر از جون من ... و خودتم دیشب بهم گفتی جانم ... من از همه ی سیگنال هات باخبرم ... پس یه وقت نذاری قلبم بهم بگه محمدت غمگینه ... زندگیم ... دلم میخواد بنویسم ... دیدی وقتایی که کار داری درس داری و هزار تا کار باید انجام بدی به شدت میل داری بنویسی ؟! مثلا الان تو درس داری من تا شب میدونم که بیشتر از همیشه دلم میخواد بنویسه ! خنده داره ها جانم ... محمدم من تا شب ۱بار دیگه مینویسم که مجبور نشی وقت بذاری ... درسات سنگینن زندیگیم ..... میدونم باید بخونیشون ... تو هم ننوشتنمو نذار به حساب بی خیالی ها ... یا اینکه به یادت نیستم ... من همش و همش به یاد توام عزیز ترینم ...

 واقعا کاش میشد ۱هفته فقط باهم بودیم دور از همه چی محمدم ... همه چیه همه چی ... که فقط من باشم و تو و هیچ چیز دیگه ای وجود نداشته باشه ...

 

 اینم اون تخته که گفتم ... ببین قرمزه و چقدر دور و برش شیک چیده شده ....

    ولی الان بیشتر از این همه چیز هایه شیک دلم همون دوتا لیوان چایی رو تویه خونه ی چوبی بین درختای پاییزی میخواد و آغوش تو رو .... تا همیشه دوستت دارم زندگیم ... .تا همیشه ... بامنی ...

    عطر نام تو که در پرده ی جان پیچیدست

سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر

بی تماشای تو روز و شب من تار ترین

در گذر گاه نگاه تو گرفتارانند

من به سر پنجه ی مهر تو گرفتار ترین

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

گر بود چون دل من راز نگهدار ترین ...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1389ساعت 1:4 PM  توسط ما  | 

صبح بخییییییییییر!

سلام عزیز دل!

سلام دل انگیز!

سلام قشنگیه صبح!

سلام پاک تر از شبنم های تو باغچه

سلام خندون تر از برگای سبز باغچه

سلام خورشیدک گرم و قشنگ

صبحت قشنگتون بخیر! بازم ممنونم که امروز صبحم اون چشمای نازتو باز کردیو صبحو آغاز کردیو گرما و زندگی دادی به خونمونون عشق بی همتام!

http://memabo.com/images/spring.jpg

پاشو دست و روی قشنگت رو بشور و بعدش یه صبحونه عالیه دیگه درست که بازم باهم دو نفره بخوریمش! به به! البته می دونی که من بیشتر چی دوست دارم و چی میخورم ! ! !
lینجوری نگاه نکن! میخواستی اینهمه خوشمزه نباشیی!!!!

http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/2389527/2/istockphoto_2389527-good-morning.jpg

زندگیم خیلی مراقب خودت باش و مطمئن باش همش به یادتم

هم درساتو بخون، هم عصر خواستی برو بیرون واسه خودت بگرد، میوه و شیر هم که اصلا فراموش نمیشه!

محمدم الان میره سراغ درساش که پدرشون رو در بیاره!!

دوستت دارم یکی یه دونم، مراقب خودت باش

http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2010/08/goodmorning.gif

یه روز پر از لبخند خورشید و

نوازش ابر و باد

فکرای خوب

تقدیم به تو!

صبح بخیر...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1389ساعت 10:30 AM  توسط ما  | 

دلم میخواد باتو باشم ...

 

سلام جان من

نمی دونم چرا هر بار میگم تو word  بنویسم و بعد بازم هر بار این اشتباه رو میکنم و همینجا مینویسم و خیلی مسخره با یه دکمه ی backspace یهو میره صفحه قبل و همه نوشته هامو پام میکنه ... اه اه اه ...

جانم از ده و رب تا الان که 11 و ربه نوشته بودم و همش پاک شد .... چقدر میخوره تو ذوق آدم ...

نوشته بودم میدونم گفتی ننویسم زیاد جان من اما میخوام مطمئن باشی که همش و همش به یاد منی ... و با من ...

برات این فنجون قهوه ی تلخ تلخ رو گذاشته بودم رو میز که باهم بخوریمش و شب سرد زمستونیمون رو که داریم کنار هم درس میخونیم رو با گرمیه عشقمون و تلخیه دلچسب این قهوه بگذرونیم ....

     

محمد مریم ممنونم ازت که وقت گذاشتی و برام نوشتی ... .عزیزترین من ... متشکرم ازت ...

آره جانم رفتم کشف ! خریدم اما خانوم خوش سلیقه زیاد حوصله نداشت باور نمیکنی اما 1ساعتم نشد رفتمو و خریدم و اومدم ... کفشمم ای بد نیست اما معمولیه !

کتونی سفیده حاشیش جیره کرمه  !

 

محمد ... آخ گفتی بریم شمال  ... آره جانم کاش میشد ... میشد باهم یه هفته همه چیز رو تعطیل میکردیم و حتی گوشی هامونم میذاشتیم خونه و میرفتیم یه جاده ی خیلی دور و سرسبز تو این سرما ی مرطوب و دلچسب شمال و باهم خلوت میکردیم ...

صبح ها برات رو آتیش شومینه چایی درست میکردم و نیمرو .... با نون داغ و شیر ... شاید میتونستیم سرشیر هم پیدا کنیم از روستایی هایی که اون اطراف زندگی میکردن ...

محمد ... شبا میشستم کنارت ... زیر کرسی سرمو میذاشتم رو شونت و فکر میکردم ... و حرف میزدیم ... اونقدر حرف میزدیم که دیگه هیچ غمی نیاد تو دلم هیچ فکری آزارم نده ... هیچ ناملایمتی نموونه تو دنیا که دلمو بلرزونه ...

محمد ... بعد تا صبح باهم سیب و انار و پسته میخوردیم و چشم به راه خورشید آسمون کنار هم بیدار میموندیم تا صبح برسه و طلوع خورشید رو با هم از پنجره کلبه ی چوبیمون میدیدیم ... م م م م م مم ... کاش میشد محمد .. کاش همه چی واقعی بود ... کاش ...

 جان منی دیگه مهندس من ... چقدر عکسی که گذاشته بودی به دلم نشست ... اگه دلت آروم باشه و گرم ... دنیای منم با اینکه شبه اما میشه یه شب با یه دنیا ستاره ی روشن و پرنور

و پرنور که با روشنیشون دلم کمتر میگیره ...

محمدم ... اگه بدونی چقده دوست داره این دلم ! 1 عاللللللم ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  !

این شعر رو نیمدونی که اون روزا که خیلی خیلی ازم دلخور بودی من میشستم اینقدر گوش میدادم .... متنشم قشنگه ...

محمدم اسمسات اصلا هم سرد نیستن ... مریمی درک میکنه خب سر کلاس بودی نفسم ... و ازت ممنونم بابت اینکه جوابمو دادی عشق من ...

الان شده 11 و نیم ! میدونم اگه بودی کلی دعوام میکردی این همه پای لب تاپ موندم که چی !!!  مگه تو درس نداری  ها؟! مگه امتحان نداری ها؟! اصلا چرا درس نمیخونی !؟ ...

محمدم گفتی شنبه امتحان داری نه ؟! ... وای وای ... پس جاننم اصلا و اصلا به هیچ وجه فردا برام ننویسا ... درس داری نفسم ...

محمدم شب من احتمالا یه کم بیشتر بیدار میمونم مثلا تا 1 و نیم 2 و میخونم ... شب گرم بخواب و پتومونو بکش رومون و خواب منم ببین ها !

 

ت

       عزیزترینمی ... مواظب محمدم باش ... میوه هم خوب بخور عزیز دلم ...

                                                                                       دوست دارم .... مرد محکم آرزوهام ...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1389ساعت 11:53 PM  توسط ما  | 

مهتاب خانم دوستت دارم

مریمم سلام!

دستت چراغ خونه درد نکنه! چه طعمه عشقی میداد کیک و شیرینی!!!! چقد خوش سلیقه چیده شدن! به به! خداییش از همه ی زنای دنیا خوش سلیقه ترییییییییی!

الان که دارم برات مینوسیم کیک رو نوش جان نمودم :) و واسه خودم چایی ریختمو و گذاشتم اینجا کنار دستم و تا یکم خنک شه برات می نویسم جانم! (مریم نمیدونم به خاطر چایشش بود یا به خاطر این بود که تو برام دست کرده بودی اما هنوز طعمه اون چایی که توی پارک باهم خوردیم زیر زبونمه.... واقعا بی نظییییییر بود)!

جونم برات بگه که... زندگیم من که گفتم نمیخوام حتما بنویسی، می دونم گاهی آدم دلش میخواد بنویسه اما نمیدونه دقیقا چی بگه! من درکت می کنم جانم پس اصلا خودتو اذیت نکن

آخ جانم گفتی! منم دلم میخواد بریم شمال یه همچین جایی و یه هفته فقط خودمون خلوت کنیم... آخ آخ...

فرض کن الان اینجا باشیم زیر کرسی، هوا خنک و همه جا آروم و ساکت و فقط منم و تو... باهام چایی بخوریم حرف بزنیم توی بغلم بگیرمت...

   

جانم نمیدونم امروز عصر رفتی بیرون یا نه اما اگه رفتی امیدوارم بهت خوش گذشته باشه و کلی خرید کرده باشی! پیشاپیش مبارک باشه!

مریمم شام خوب بخورو و میوه هم همینطور! آهنگ خونمون هم خیلی قشنگه! زندگی با تو بهترینه و بی تو اصلن اسمش زندگی نیست که جان محمد... زندگی وقتی فقط نفسم تویی، بی تو اصلا معنی داره که بخواد خوب باشه یا نه؟!

مراقب زندگیم باش بهترینم

شبت آروم و پر ستاره

دوستت دارم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1389ساعت 9:41 PM  توسط ما  | 

زندگی با تو بهتره ...

 

عشقم سلام ...

الان تو سر کلاستی ... جان مریم منم از صبح درس خوندم و بعد هم تقریبا از ۳و نیم تا ۵ خوابیدم ...

زندگیم به جان مریم دلم میخواد برات بنویسم اما نمیدونم دیگه چی بنویسم ! :)

اینکه الان که غروب شده و من به یادتم یه عالمهه و هوا هم به شدت قشنگ و پاییزیه و دلم میخواست میرفتیم تو یه جاده ی پر از درخت که آسمونش مثل آسمون اون روز تو کاخ ... پر از شاخه های درخت ها باشه ...

قد همه ی دنیای من تو بامنی محمد ... چه وقتی بیدارم و چه وقتی خوابم ... همیشه ی همیشه جلوی چشمایه منی و تو یه قلبم محمدم ....

خیلی مواظب محمد من باش ... جان من شام حتما خوب بخوری ها ... میوه هم نشه فراموش ... از درم که بیای داخل  رو میز برات چای و شیرینی آماده کردم بخورش عزیز ترینم ...

    

 البته اگه به من بود کیکش از قهوه بود ! اما اینم ای بد نیست ! ایشالا خوشت بیاد ...

جانم آهنگ خونمونو عوض کردم سلطان قلب ها خیلی قشنگه ها امما غمگین بود ! اینو یه کم بذاریم چند روزی بعد نوبت توست آهنگ خونمون رو عوض کنی همه ی هستی من ...

نگی ۱کم نوشته داره میره ها ! به جان خودم ۴۵ دیقست دارم دنبال کد آهنگ میگردم و یه عالمه هم برات کیک و چای درست کردم مهندس ! مگه نه ؟! ..

عزیزترینم ... مواظب محمدم باش .... همیشه و هر لحظه با منی مهندس جان من ....

               

دلم میخواد بریم باهم شمال تو اون راه هایه خیلی خیلی دور و سرد و مرطوب و پر از درختش یه خونه ی چوبی اجاره کنیم و شب توش از سرما بریم زیر کرسی و تو خنکی و بوی چوب درختا چند روزی فقط باهم باشیم ... محمد من ...

 دوستت دارم عزیز ترین مریم ....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1389ساعت 6:28 PM  توسط ما  | 

من و یاد تو عالمی داریم ...

 

 تو و این خونه رو با هم میخوام

بی من این خونه برات دلگیره

من با داشتن تو آروم میشم

زیر سقف خونه وقتی هستی ...

سلام عزیز ترین من .... امروز صبح با یه دنیا عشق و آرامش بیدار شدم و دلم گرم گرم بود که دل تو گرم و آروم و شاده ... پاشدم تختمون رو اینجوری مرتب کردم

               

 و باههات صبحانه ی مفصلمون رو خوردم و صدای محکم و آرامش بخشتو شنیدم ... محمد چرا من این همه صداتو دوست دارم ؟! ... اینقدر دوست دارم وقتی صداتو میشنوم و کنار گوشم حرف میزنی ...

 گفتی وقتمو نگیرم و درس بخونم ... ولی جانم دلم میخواد دلت مطمئن باشه که من حتی اگه نباشی تمام فکر و ذکر و زندگیم تویی ... حتی اگه صدات نباشه ... اسمس نباشه ... ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ ملیون ملیون فاصله باشه بینمون دلم فقط و فقط تورو میخواد و به یادته هر لحظه و هر کارم با یاد و خیال توست که جون میگیرن ...

محمد من ...

برات یه دسر توت فرنگی خوشمزه درست میکنم و برات میارم که خستگیت در بیاد و با کلی انرژی درساتو بخونی و یه عالمه هم از مزه ی توت فرنگی کیف کنیم دوتاییمون ...

من دلم میخواست باهم بریم سینمااااااا فیلم سن پطرزبورگ رو باهم ببینیم :( ! دلم می خوااااااااااد خب !

جان من ... صبح کنار من صبحانه خوردی ... و درس خونندی و الانم باهم میخونیم و باهمیم ...

دلم اینقده دوستت داره مهندس جان !

امروز خیلی شادم و خیالم خیلی راحته از اینکه تو خوبی ... محمد من ... همیشه خوب باش ... همیشه کلی بخند ...

خوب کاری کردی که پاکشون کردی نفس من .... واقعا باید پاک میشدن... هم از اینجا هم قلبمون ....

چقدر بده گاهی برامون سوتفاهم پیش بیاد بینمون و بشه یه دعوای خیلی خیلی بزرگ ...

محمد تو بهترین و عزیز ترین مرد دنیای منی ... همیشه ی همیشه مواظب محمدم باشم و یادت نره که قد همه دنیا دوستت دارم زندگیم ...

و چقدر شعری که برام نوشتی قشنگ بود محمد ... چقدر عاشقانه و لطیف بود نوشتتو ۱۰ بار خوندم اما شعرتو ۱۰۰۰۰۰۰ بار بیشتر خوندمش ...

همیشه و هر جا و هر کاری انجام بدم توی یاد منی محمد ... همیشه پر از توست وجود من ...

باز از یک نگاه گرم تو یافت
همه ذرات جان من هیجان
همه تن بودم ای خدا همه تن
همه جان گشتم ای خدا همه جان
چشم تو این سیاه افسونکار
بسته با صد فریب راهم را
جز نگاهت پناهگاهم نیست
کز تو پنهان کنم نگاهم را
چشم تو چشمه شراب من است
هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب
می بده می بده خرابم کن
بی تو در این غروب خلوت و کور
من و یاد تو عالمی داریم
چشمت ایینه دار اشک من است
شب چراغی و شبنمی داریم
بال در بال هم پرستوها
پر کشیده به آسمان بلند
همه چون عشق ما به هم لبخند
همه چون جان ما بهم پیوند
پیش چشمت خطاست شعر قشنگ
چشمت از شعر من قشنگتر است
من چه گویم که در پسند اید
                        دلم از این غروب تنگ تراست....

                                                                                 (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1389ساعت 1:39 PM  توسط ما  | 

صبحتون بخیر خورشید خانم!

سلام خورشید خانومم!

صبح قشنگت بخیر! خیلی لطف کردی امروزم گرماو زندگی رو به دنیام دادی!

P of the sun

شیرین خانمم، با یه صبحونه عااااااااااااالییییییییییی با طعم توت فرنگی چطوری؟!!!!!
اینجوری از نوع مفصلششش:

breakfast

البته از نوع دو نفرشششش!!

چچچچققققققققدددددددددررررررررررر خوب خوابیددمممممم!!!!!!! میخواستم ساعت 7 بیدار شم ولی وقتی بغلت کردمو خوابیدم مگه آدم دلش میااااااد؟

خلاصه تازه با هزار قربون خودم رفتنو و من می توانم من می توانم از روی تخت پا شدم که بچشبم به درس!

البته بازم میام کنارتو میخونم ها! مگه میشه ازت دل کند؟!!!!!

هنوز باهاتون کار دارم!!!!!!!!!! ببببببببببببللللللللههههههههههه ببببببببببببببللللللللللللللههههههههههههه!

http://www.tebyan-zn.ir/images5/img/love-photo-tebyan-2008%20(5).jpg

زندگی محمد! اون نوشته های قبلیمونو من اول از دلم پاک کردم بعدش اینجا مخفیشون کردم برن پی کارشون! اصن بیجا کردن اومدن وقت همایونی من تورو گرفتن! مگه نه؟!

جانم صبحونه عالی بخورا! من دیشب که خواب بودی حسابی انرژِیتو گرفتم! به غذا و انرژی نیاز داری :D

عزیزترینم... بازم صبحت بخیر باشه!

دوستت دارم!

دوستت ترین دوستت

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
مثل هیچکسی!

عکس های دیدنی عاشقانه , محبت و گل -سری پنجم (LOVE)

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1389ساعت 9:45 AM  توسط ما  | 

 

 گوش کن با لب خاموش سخن میگوییم

پاسخم ده ... به زبانی که زبان من و توست ...

            

اندیشها و خاطرات یه خوبی دارن ... اینکه ممکنه تو لایه هایه عمیق فکریمون بتونیم قایمشون کنیم اما هیچ وفت فراموش نمیشن ... هیچ وقت گم نمیشن ...

امروز به این نتیجه رسیدم به جای اینکه سعی کنم به خودمون فکر نکنم تا مثلا فراموش کنم نبودتو ... تو لحظم باهات زندگی کنم و شاد باشم .... بذارم دلم هرچقد میخواد بهونتو بگیره و هی خاطره به خوردش بدم ... اونقد تو لحظه هام باشه یادت که تو زمان حل شه وجودت و نبودنی نباشه ...

آّهنگ غمگین هم اگه گوش دادم .... یاد شبای رومانتیکمون می افتم و به جایه غصه میگم .. هی ... مگه باهات زندگی نمیکنه ؟!!! مگه نمیگفت اشک به چشمات نمیاد ؟! مگه نمیگفت توت فرنگی اشکی نمیخواد ...

هرچند دلم میخواد دااااد بزنم نبودتو تو کوه و دشت ... اونقدر بلند که همه ی آسمون و زمین رو مقصر کنم ... اونقدر که روشون کم شه ... بگن غلط کردن ... دلم قد وسعت همه ی دشت های شقایق میگیره ... به همون سرخی و با همون داغ مشکی تو سینم .... ولی اونقدر هستی ... انگار شیرینیه حل شده ی زندگیه تلخمی ... که همیشه هست ... که گفته هیچ وقت فراموشم نمیکنه ... همیشه منم شیرینشم ... همیشه منم که آرومش میکنم ... بیتابی هاشو غم میخورم و میشم یه آسمون واسه دل تنگی هاش و یه کاسه آب میشم که عطش لبهاتو بگیره و عطش خودش برای سیراب کردن تو ... تویه خودش آروم بگیره ...

ساااال ها هم اگه بگذره .... اگه تا همه ی عمرمم بشم شیرینه تویه قلبت .... داد میزنم و از شادیه عشقت خدا رو صد  هزار بار شکر میکنم که بهم اجازه داد بفهمم عشق یعنی جی ...

مرد یعنی کی ... محمد میشه نماد قلبم ... تا همیشه قلب من تو سینه ی تو میتپه و قلب تو همینجاست زیر پوست من و با قدرت عشق و غیرتش میتپه ...

قدر همه ی دنیا دلم برای اینکه شبا تو آغوشت قایم بشم تنگه ... واسه اینکه زیر پتومون جمع کنم دست و پامو و بیام بین بازوهات ...

هر شب ...

مهم اینه هر شب دیگه جسمی نیست که بینشون فاصله ای باشه ... هر شب میشیم روح و تا صبح میشیم پر از انرژی باهم بودن برای فردا صبحی که هر روز بی هم بودنمون رو شروع میکنه ...

محمدم ... شب ها زود بخواب پسر جان ... صبح ها با انرژی بری دانشگاه ...

   

خاطراتت زندگیمه محمد ... مواظب عشقم باش ... دوستت دااااارم ....

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:20 PM  توسط ما  | 

سلام عرض شد!

چقدر عالی که امروز حالت خوبه مریمی!

شکر خدااااااااااااااااااااااااااااا!

زیاد نمینویسمو میرم سراغ درسا

فقط:

زنده باد جمله ی زیبای "م نه مال تو ... نه مال من ... غم مال آسمون ... مال زمین ..."

زنده باد مریم!

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت 8:10 PM  توسط ما  | 

عزیزترینم ...

              

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است شاعر توست

که گفته است که من شمع محفل غزلم

به آب و آتش اگر میزنم به خاطر توست ...

دیشب چقدر بیدار مونده بودی جان من ... من از صبح با کلی اخم و دلتنگی بیدار شدم و نشستم پای درسام .... لب تابو اصلا روشن نکردم آخه دیشب 1هم چک کردم ننوشته بودی فکر نمیکردم بنویسیی ...

آره دیروز خیلی سخت بود خیلی محمد ... قد همه  ی ثانیه هاش گریم در اومده بود ... اما امروز خوبم ... امروز دیگه انرژی دارم که برم به جنگ سختی ها .... باید یه عالمه زبان ماشین بخونم جانم .... و کلی هم مدار و ساختمان داده ...

محمدم ...

پس دیروز کلی حرف زدی با مامان  ....

مطمئنم بعد اینکه باهاش حرف زدی هم آرومتر شدی نه؟ ... خیلی حس خوبیه با مامان حرف زدن ... منم مامان هی باهام حرف زد ... هی گفت میبردم خرید ... امروزم گفت 2 برم اداره پیشش برام خرید کنه ... حالم زیاد خوب نبود گفتم نه .... نمیام ...

محمد ... چقدر من اون شعر رو که نوشتی دوست دارمش ... قد همه ی دنیا خوندمش فکر کردم چقدر شبیه الانمونه ...

محمدم ... آهنگ غمگین دیگه ممنوعه ... همه کلاسامون رو میریم .... همشم درس میخونیم و زندگی رو هر جور هست میگذرونیم ...

آقای مهندس من قراره کلی موفق شه ...

امروز  فعلا که نهار نداریم !!! احتمالا تن بخورم !!!!

از صبح هم درس خونده ام ...

می دونم االا سر کلاسی و داری درس گوش میدی ... و دلم آرومه از اینکه دلت آرومه .... نمیشه بهم فکر نکنیم ... نمیشه جای خالی رو حس نکنیم ... نمیشه با همه ی غما سر نکنیم ... اما میشه به یادد هم دلخووش کنیم و میشه با یاد هم خوشبخت باشیم ... اگه دلتنگی هست ... چون خوبی بوده ... وگرنه آدم که دلتنگ بدی نمیشه ....

چون خاطره هامون اینقدر قشنگ بودن که یادشون و خوبیشون اشکامونو در میاره ... ولی غما برن پی کارشون ...

ما دوتامون با منطقمون نمیذاریم غم اونیکی رو از پا در بیاره ... اصلا مگه جرات داره ؟!!

محمد ...

شب و روزم تویی ... قد همه ی ثانیه هامون به یادتم ... غم نه مال تو ... نه مال من ... غم مال آسمون ... مال زمین ... من و تو همو داریم ... توو قلبامون همو داریم و غم وقتی تو دل من تو هستی به چه جراتی میتونه بیاد؟....

حق نداره که بیاد ...

الان رفتم تن ماهی رو گذاشتم رو گاز ...

محمد یه عالمه مواظب محمدم باش ... یه عالمه بهش برس ... میوه و غذا حسابی ها .... که حسابی این چند روز رو جبران کنی ....

محمدم .... همیشه رویایه منی .... دوستت دارم .... و بابت کتاب هممم هزاااار بار ممنونتم جناب مهندس ...

لباس گرم فراموش  نشود ....

 

همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم ؟ ...

                                                                               دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت 3:4 PM  توسط ما  | 

غمو بسپار به من

http://photo-skin.ir/gallery/albums/userpics/10001/normal_Photo-Skin_ir-Love122.jpg

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها،

لب حوض

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی !


آره... امروز هم گذشت و چه سخت گذشت...

چقدر امروز دلم میخواست نازتو بکشم... تو که نمیدونی چی لذتی داره نازتو کشیدن...

امروز کلی توی دلم نازتو کشیدم مریم! پیش خودم میگفتم اخمای توت فرنگیم نره تو هم ها! بخند! بخند ببینم!

چقد توی دلم حرفایی که دوست داشتی رو بهت گفتم که لبات بخنده.. چقدر امروز توی دلم بهت شیرینم شیرینم گفتم...

به قول خودت دختر جان! نبینم دیگه غم بخوریا! هروقت  غصه اومد سراغت بهش بگو بزن بچاک تا محمد نیومده وگرنه گردنتو میشکونه. به اون غمه بگو محمدم حسابی روم غیرت داره، طرف من بیای بعدش صاف کار لازم میشیا!

جانم، بهترین بهترین من، غصه نخور، خدا بزرگه... منم ناراحتم.. منم...

امروز خیلی بداخلاق بودم! خیلی! با همه بحثم شد...

امروز عصر مامان به بهانه ی اینکه بریم خونه دایی محسن (تازه رفتن خونه جدیدشون) من برد بیرون! توی راه همینطور برام حرف میزد.. میگفت چرا اینقدر اعصابم ضعیف شده؟ چیزی شده؟ اتفاقی توی دانشگاه افتاده؟ بهش گفتم نه، فکر کنم به خاطر مریضیمه... اما مامان حرفاشو برد سمت تو...!

نمیدونم... مریم شاید واقعا دارم توی خواب حرف میزنم... مامان یه چیزایی میدونه.. یا منو زیادی میشناسه.. نمیدونم...

بهم گفت محمد نباید بیخودی حرص بخوری سر مسائل مختلف... بعد در مورد دوستم پرسید که توی دانشگاه یه دختره دزفولی رو دوست داره.. گفت مشکلش حل شده؟ اگه کمکی میخواید من هستما!

منم گفتم نه مامان! ازش پرسیدم اگه منم مثل دوستم باشمو  بهت بگم یه نفرو دوست دارمم همینطور برخورد میکنی؟ اینقدر روشن فکر؟

گفت آره! من مطئنم بهت و خودت میدونی چقدر برام مهمی، رضا هم پسرمه و خیلی دوسش دارم اما میدونی که تورو بیشتر دوست دارم، تو بهم بگی من میام میبینم، اگه اون دختر عیبی داشت رک و راست بهت میگم حرفمو اما اگه بازم بخوایش من مخالفتی ندارم چون شماها میخواید باهم زندگی کنید.

نمی دونی چقدر دوست داشتم همون موقع همه چیز رو بهش بگم.. اصن داشتم میگفتم.. خیلی سعی کردم که نگم...

بعد در مورد رابطه ها و اینکه نباید عصبانی شد گفت... گفت مثلا خیلی وقتا زن و خواهرشوهرا سایه ی همو با تیر میزنن! اما نگاه کن به من زن دایی هات، زن دایی هات منو مثل خواهرشون میبینن، حتی حرفایی که به خواهرای خودشون نمیزنن (گفت مسائل ریز)  به من میگن و منم کمکشون میکنم..

گفتم جدی میگی؟ چی مثلا؟

گفت خیلی چیزا!

گفتم یکشو بگو میخوام ببینم!

گفت مثلا یه بار زن دایی فروغ سر یه موضوعی از دایی محسن دلخور شده بود (الان یادم نمیاد گفت سر چی) بعد زنگ زده بودو واسم تعریف کرد که چی شده. منم بهش گفتم اینجوری برخورد کن دست میشه! اونم مو به مو انجام داده بودو همونی شده بود که میخواستیم

اینو که گفت جا خوردم... گفتم نکنه مامان همه چیزو میدونه؟!!! چرا داره در مورد رابطه ها میگه؟

مریم نمیدونم...! شاید واقعا دارم هرشب توی خواب حرف میزنم! نمیدونم!

زیر چشمی، چشامو تنگ کردمو نگاهش کردم ببینم میدونه یا نه، اما فکر نکنم میدونست چون خندش نگرفت... بعد دوباره موضوع رو عوض کردو گفت نباید عصبانی شد، باید از کنار بعضی از حرفا گذشت

این حرفا رو که میزد دوست داشتم میبودی کنارمو باهم میشنیدیم.. دوست داشتم همه چیز رو براش بگم...

هی...

خلاصه رسیدم خونه دایی و توی راه برگشت دیگه در این موردا حرفی نزد..

پس امروز ماکارونی خورده بودی؟ به خاطر من درست کردی؟

به به! دستت درد نکنه جانم..

اما دیگه غصه بی غصه.. ایشالا زود عادت می کنیم، خدا بزرگه جانم...

مریم واست اون کتابی که گفتم کتاب خوبیه (الکساندر) رو میل کردم، دانلودش کن و بخونش اما زیاد به چشمات فشار نیار خانوم مهندس..

جان محمد، دیگه به زندگی لعنت نفرست، ما خودمون انتخاب کردیم این راهو و باید پای سختیاش وایسیم. میدونم راه تاریک و سرد و بی روحیه؛ اما چه کنم؟ چه کنم...

ای کاش این تصمیم خودمون نبود، اما خانم مهندس،  با ارادمون انجامش میدیم.

صبح که پاشدی بگو چه صبح قشنگی، یه صبحونه عالی بخوره و کارای زندگیت برس که میدونم سرت حسابی شلوغه. درساتو میوه فراموش نشه!

خیالت از طرف منم راحت باشه، منم درگیره زندگی میشم و درس و دانشگاه. غصه هم که نمیخورم، پس تو هم خوب باش و جان منو را با فکرای ناراحت کننده ناراحت نکن...

جداییمون به خاطر اینه که یه دنیا آزادی و زندگی داشته باشی، ازش استفاده کن جان من...

خیلی مراقب خودت باش مریم پاکم...

منم کم کم برم بخوابم که صبح باید برم دانشگاه

دوستت دارم

شب بخیر

http://www.cwrl.utexas.edu/files/multiple_choice_1.JPG

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه
+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت 2:21 AM  توسط ما  | 

آه ...

 

مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

امروز هم گذشت ... این چند روز بیشتر از قبل سخته دوریت ... محمد ... امروز همه ی وجودم تورو میخواست واسه اینکه برات بهونه گیری کنم ... تو نازمو بکشی ... واسه آروم کردنام ...

واسه گریه نکن هات ... محمد الان با تمام وجودم دارم سعی میکنم گریه نکنم اما دلم داره خون گریه میکنه ....

امروز هزار بار گریم گرفت و تویی نبودی که آرومم کنی ... تو نبودی که بیام تو بغلت و اونقدر گریه کنم که همه چی یاددم بره ...

انرژیم واسه زندگی ته کشید امروز ...

امشب شام ماکارونی درست کردم ... و سر گاز اشک میریختم ...

سر شام هم از گلوم پایین نمیرفت ....

مامان میگفت خیلی خوشمزه شده ... تو دلم گفتم با نهایت سوز دلم پختمش .... بایدم خوشمزه شه ... مزه ی غم عشقمو میده ...

محمد ...

چقدر منطق سختگیره ...

جان مریم ... یه وقت تو اینجور غصه نخوریا ... امروز هرچی سعی کردم نتونستم درس بخونم ...

همش غمگین بودم ...

اما بالاخره میگذره .... نرگس اومده میپرسه جلوت باید روسری سر کنه ؟ .... آه از نهادم دراومد .... فقط نگاش کردم و گفتم هرجور راحتی ...

آه ... محمد ... طاقت ندارم ...

دلم تورو میخواد که برات لوس بشم ... گریه کنم و آرومم کنی ...

اه به همه ی دنیا به همه ی در و دیوار این خونه ... به این تخت به این لباسا به اون شیشه ی آبی که لبات ازش آب خوردن و اون هست و تو دیگه نیستی ....

لعنت به همه چیز این زندگی ....

       

   عشق درچشمان تو موج می زند
گویی که نگاهت سخن از اوج می زند
در سینه این دل من شاد می شود
مغرور می شود
سخن از تاج می زند
دل اگر که بازیچه ی توست
کجاست آنکه بر دل علاج می زند...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1389ساعت 10:23 PM  توسط ما  | 

من بی تو ...

 

 دلم تنگه ... اونقدر که همه ی امروز بی حوصله و عصبی بودم .... دوستت دارم محمد ... خیلی ...

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1389ساعت 7:1 PM  توسط ما  | 

عزیزین ...

 

 

ای چراغ هر بهانه

از تو روشن

ای که حرفای قشنگت

منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه ....

      میلتو چک کن محمدم ....

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1389ساعت 10:35 PM  توسط ما  | 

سلاااام

 

 سلام جانم ... وااای اگه بدونی امروز اوتوبوس ۱رب به ۱۱ پر شد تازه ۲۰دیقست رسیدم خونه ... از

گشنگی دارم ضعف میکنم اول براتو گفتم یه کم بنویسم یه وقت نگی بی معرفت اسمس نمیده به فکرمم نیست ... کلی گشنشه مریم ... آخه دیشب که نمیدونی از سرما نمیتونسنم چیزی بخورم که ! فقط میوه خوره بودم و صبم که خواب مونده بودم یه لیوان آب پرتغال فقط خوردم !!! اما الان ناهار سیرقلیه !!! داریم حسابی میخورم قول قول ...

خیلی عزیزی محمد ... مواظب جانم باش ... یه وقت غصه نخوریا ....

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1389ساعت 1:29 PM  توسط ما  | 

چقدر همه جا تاریکه ...


سلام

...

با یه دنیا دلتنگی روبای هر شبه من ...

دیشب چقدر واضح بودی تو خواب دم صبحم ... هجوم خیالت هر شب مهمون دلمه .... اگه بدونی هر شب چقدر زودتر از قبل میخوابم که زودتر بیای به دیدنم ...

ولش کن ... دلمو ... من خوشم با خیالت شبا ...

امروز موقع اومدن خوابگاه پیاده اوممدم و رو تپه ی بالای راه رسیدم خورشید  داشت غروب میکرد ... منم آرون تو دلم فقط تورو دعا کردم ... قبلا دعاهام مال هردومون بود ... الان شده فقط برای تو ... که دلت آروم بگیره ... که یه وقتی ازم کینه به دلت نمونه ... نشم یه آدم بی معرفت ... که دلتو آتیش نزنه خیالم و اگه 1در هزار یادم افتادی حداقل فکرم اخماتو تو هم نبرن ...

ای خدا ... نفسم بدجور تنگه محمدد ...بیتو ...

کاش اشکام رو خدا ببینه و دعاهامو مستجاب کنه ...

حالم بد شد .... واسه اینکه کسی اشکامو نبینه رفته بودم رو بالکنی که همیشه روش باهات حرف میزدم نیم ساعت بلند بلند گریه کردم ... چقدر جای خالیت پر رنگه ...

الانم اومدم پایین یه کم شام خوردم و یه کم درس میخونم بعد اینکه اینو برات بذارم ...

ستارمون همونجا بود با اینکه من و تو دیگه کنار هم نیستم ... کاش همه چی طور دیگه ای بود ...

حالم خوب نیست دیگه نمیتونم بنویسم ... بدون به یادت هستم ... شب بخیر ....

    

 ... کاش بودی و اینجوری توی بغلت تموم دلتنگیمو خالی میکرد .... دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1389ساعت 11:36 PM  توسط ما  | 


           

میخواستم دیگه ننویسم .... اما دلم نمیذاره ... لعنت به این دل من ... هربار میام بنویسم تو سرم حرقت تکرار میشه ... حد خودتو بفهم .... این حرفت مث پتک تویه سرمه .... اگه مریم قدیم بودم فراموشش میکردم .... ولی حساس شدم ... و با اینجور جواب هات بدتر آتیشم میزنی ...

دلمو داغ میکنی  ...

نمیخوام اینا رو بگم .... همین که تو دل من هست کافیه ... شاید بعد ها برات بنویسم و بگم ... وقتی که این بغض از دلم بره ... این غریبگی باهات دیگه نباشه ...

فردا میانترم فارسی دارم 40 صفحه بیشتر نیست ... خوندمش ...

اومدم و خوندمش .... الان میخوام بخوابم شاید تا صبح ... دلم میخواست باز 8 بهت اسمس بدم که خسته نباشی... شاید هم بدم ...

نمیخوام دلم بیشتر لج کنه ... جوابت منو روانی میکنه از حرص .... اما اگه تونستم خودمو راضی کنم نمیدم .... اگه نشد میدم ...

اینجا سرده ... اما نه به سردیه دل  من ... کاش خوب باشی .... میخوام بخوابم که دیگه لازم نیاشه حرص بخورم و غصه ...

کاش مواظب خودت باشی ...

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1389ساعت 7:35 PM  توسط ما  | 

هنوز بیدارم ...

شاکی روزگار منم

تموم این شهر متهم

یه حادثه چند

ساعته

با من میاد قدم قدم

زخما دهن وا میکنن

وقتی دل از عشقی پره

بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید

راه ضیافتو به من

دستایه کی نشون میده؟

وقتی که حتی گل سرخ

این روزا بوی خون میده

....

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

تمرین مرگ میکنم

تو گود این پیاده رو

یه چیزی انگار گم شده

تویه نگاه منو تو

دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم

دارم شبا رو با یاد تو  قسمت میکنم ...

 

  هنوز بیدارم ... کاش تو آروم و راحت خوابیده باشی ... محمد ... شب بخیر ....

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1389ساعت 0:41 AM  توسط ما  | 

حتی اگه دوری زمن باتوام ...

                      

دیگه دیره واسه موندن

 دارم از پیش تو  میرم

جدایی سهم دستامه

که دستاتو نمیگیرم

تو این باروونه تنهایی دارم میرم خداحافظ

شده این حس تقدیرم ...

 چه دلگگیرم ... خداحافظ

دیگه دیره

دارم میرم

چقد این لحظه ها سخته

جداییی از تو کابوسه

شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات

دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست

تو اوج قصه گم میشم ....

 

روز ها دارن میگذرن ... باورت میشه امشب که تموم شه میشه 4روز ... 4روزه از وجودی که به جونم بند بوده دل کندم ...

ای کاش هیچ وقت زندگی نمیکردم ... که مایه ی دلگیریت باشم ...

میدونم این روزا مثل من سرگردونی .. مثل من فقط تو وجودت داد میزنی چرا ...

ای کاش میشد باشم ... ایکاش وقتی نوشته هامو میخوندی نمیگفتی دارم مینویسم که نوشته باشم ...

ایکاش اون شب بعد اون همه اسمسی که برات نوشتم صبح یه خط جواب میدادی ...

ایکاش 4شنبه شب گفتم آشتی کنیم ... به اون محکمی نمیگفتی نه ...

که من فقط حس کنم خورد هم بشم ترجیح میدی به اینکه به خاطرم باشی ...

گلایه ای ندارم ... نمیخوام بحث های همیشگی رو هم پیش بکشم ... شاید یه روزی برات بنویسم که چرا ... چی شد که ذره ذره دلم باهات غریبه شد ... چی شد که

حتی الانم با اینکه هر روزشو جون میکنم تا شب شه و با اسمسات هر قدر میخوای دلمو میشکنی اما نفرینت نمیکنم ... و بیشتر دلم میگره از اینکه داری اینجوری با تحقیر کردنم حرصتو سرم خالی میکنی ...

مثل همه وقتایی که دلم میشد یه تیکه آتیش و اونقد داغ میشد که منو بیتاب میکرد چشام شدن دو تا کاسه خون بی تو ... بازم میدونم و ایمان دارم که تورو بدبخت میکنم با قلبی که به قول خودت کینه داره .... من نمیگم کینه ... میگم حساس شده .... میگم مثل یه زخم که به جای اینکه خوبش کنیم همش روش تازیانه زدیم ... نه تو اوج بلند بودنت حقیر نشده .... من کی باشم که تو روحقیر کنم ... منم که ذره ذره احساس کردم حقیر شدم و به روم نیاوردم تا رسیدم به جایی که دلم با تو .... تویی که همه ی جونمی لج کرده .....

                            

نمیخوام بگم ...

شاید سالها بعد برات یه میل اومد و توش از روزایی که کم کم دلمو انداخت سر لج برات نوشتم .... اما الان نه ... الان میخوام فقط نباشم ... اینقدر نباشم که فراموشم کنی ...

اینقدر که ازم بدت بیاد .... بذار دلتنگی ها مال من باشن ... بذار من آب شم تو خیالت .... تویی که میگی من بی وفام .... میدونی هرشب میای به خوابم ؟ ...میدونی ؟

دیشب خواب دیدم تویه راه تاریک و بین کلی برف گیر کردیم ... و هوا سرد بود ... تو رفتی برام شاید چیزی پیدا کنی واسه خوردن ... هر چی منتظر موندم بر نگشتی ... هر قدر تواون سرما داد زدم محمد ... چیزی جز انعکاس صدای خودم نبود .... آه ....

زندگی بی تو سختر از اونیه که فکرشم بتونی بکنی ... کاش حالت خوب باشه ... کاش خدا رو اینهمه هر ثانیه صدا میزنم که خدایا ... محمدم آروم باشه ... غم تو دلش نمونه .... خدایا و هر بار اشکام حواله ی دعاهامن صدامو بشنوه و تو آروم باشی .... شاد باشی ...

آه ... اگه اسمس نمیدم ... اگه زنگ نمیزنم .... چون طوری جوابمو میدی که همه ی دلتنگیام میشن حرص ... میشن کینه ... میشن احساسی که هیچ وقت نمیخوام باشه .... چون حتی تو این روزا نگفتی تو چطور ....حتی اینم ازم دریغ میکنی ... باشه دیگه نمیگم ... اینجام کم مینویسم دیگه ... اگه هم بنویسم تو وب خودم مینویسم ...

   

                    کاش خوب باشی محمد ........

 

 // خیلی گشتم آآهنگ سلطان قلبم رو پیدا کنم فقط کد آهنگ عارف بود که دوست نداشتمش .... این ریتمش قشنگ بود اما متنش اون نیست ... خواستم بدونی به یاد همه چی هستم ... همه چی برا منم هزاران بار تکرار میشه تو لحظه هام ... //

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1389ساعت 5:50 PM  توسط ما  | 

 

 ..... دلم تنگ شده ...

 ... با تمام احساسم امروز سعی کردم اسمس ندم ... چون دیروز حتی حال منو نپرسیدی ...

کاش خوب باشی مقصد و آخر همه ی دعا ها ی من ...

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1389ساعت 10:31 PM  توسط ما  | 

مطالب قدیمی‌تر